نام رمانی تازه منتشر شده از دوست عزیزم ، سارا سالار، است . این رمان را نشر چشمه منتشر کرده است .
سیاره
+ نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 11:28  توسط سیاره
|
نویسنده در برزخ می نویسد . برزخ جایی است درست در میانه ی زبان . اگر این "میان بود " را جولانگاه نویسنده بدانیم باید بر این میل افراطی نویسنده پای فشرد که وی با تمام جد و جهد خود در عرصه ی زبان و به چنگ آوردن تمامیت آن ( یعنی حد و حصر آن : نویسنده در اتوپیای خود همیشه خود را در وضعیت بی حصری می پندارد) می خواهد از وفور زبانی به قلمرویی پا بگذارد که زبان نیست . به واقع ، به قول نویسنده ای وقتی حرف از پایان می زنیم ، حرف از مرگ در راه است . این بدین معناست که نویسنده مآلا همواره درگیر دو وجه نگاتیو روءیا گون حرفه ی خویش است :بی حصری و بی زبانی .
تبصره ی 1: حصر ها را دیدن و توءامان ندیدن .
تبصره ی 2: زبان را دیدن و توءامان ندیدن .
تبصره ی 3: دیدن و ندیدن ،مسئله فاصله گذاری است .
تبصره ی 4: میان بود مرز و نا-- مرز .
تبصره ی 5: مرز ،حیات است و نامرز ، اشتباه نکنید ، مرگ نیست ، ادامه ی حیات است ، آنجایی که زبان نیست .
روزبه صدر آرا
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 8:44  توسط سیاره
|
روی بیل بورد تبلیغاتی شرکت آموزشی _ فرهنگی مبتکران ، این جمله نوشته شده است . هر وقت که پشت چراغ قرمز چهار راه سر راهم گیر می کنم آن را می بینم و این جمله را که تذکار خوبی است می خوانم . به یاد کسانی می افتم که برای آموختن دنبال راه میان بر می گردند ؛ 10 جلسه آموختن زبان ، یک ماه دوره ی ویرایش ، 6 ماه دوره ی نقد ادبی ، و ... به این گمان که این کلاسها معجزه می کنند . برای آموختن هیچ راهی جز رنج و البته لذت آموختن را کشیدن ، مورچه وار توشه ای فراهم کردن ، و هر روز در این کار بودن وجود ندارد . این را به خودم می گویم که آموختن خیلی کارها را به خاطر عجول بودن و بی همتی ترک کرده ام ، جز ادبیات که به گمانم جزو DNAمن است .تنفس هر روزه ی H 2 LITERATURE .
سیاره
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 9:51  توسط سیاره
|
به سان جانوری پیچیده در تکه ابری . این جمله ی ویلیام بلیک ، شاعر انگلیسی ، می تواند به تمامه بن مایه ی ادبیات را به رخ بکشد . ادبیات عنصر تمدنی به شمار نمی آید ؛یعنی نمی توان و نباید آن را " مصنوع " محسوب کرد، بلکه متعلق به " فرهنگ " است ؛یعنی ایده . لذا من معتقدم که ادبیات ، برخلاف نظر برخی از تئوریسین های ادبی، حاوی عنصر بربرگونه است . من از چیزی حرف می زنم به نام " شب ادبیات " ؛ شبی که مثل قصه های قدیمی ،همواره هیولایی را در دل خود پنهان دارد و با ورود خواننده به این شب ، هیولا او را تسخیر می کند . این هیولا می تواند معلقات سبع شاعران جاهلی عرب باشد و یا می تواند دیو در تن رمون رادیگه ( نویسنده ی فرانسوی ) باشد. پیشنهاد می کنم ( با خودخواهی ! ) مقاله ی مرا در ویژه نامه ی هنر و سیاست خردنامه ی همشهری با عنوان " کار ادبیات ؟ " بخوانید و نظر بدهید . با تشکر.
روزبه صدر آرا
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 9:38  توسط سیاره
|
فکر می کنم در آینده ای نه چندان دور از تن این مملکت در حجمی از کاغذ پاره ها نویسندگان و شاعرانی سر برخواهند آورد ، که چه زود رفتند امروز ، و فردا از آن آنان است . بهمن جواهرچیان نیز از همان هاست . پاره شعری از او :
اینجا که منم جهنم
اینجا که تویی بهشت
من به تو رسیدنم چه قیامتی می شود .
روزبه صدر آرا
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 10:30  توسط سیاره
|
روزهای چهارشنبه ، موقع خداحافظی ، به یکی دو تا از دوستان همکارم ، بالحنی که کاملا منظورم از آن پیداست ، می گویم : تعطیلات آخر هفته خوش بگذره ... یکی از آنها می پرسد : تو تعطیلاتو چی کار می کنی ؟ می گویم : هیچی ، طبق معمول می ریم هاوایی . می گوید : ا.... تو هم که ! حالت از این هاوایی به هم نخورد ؟
_ چرا والا ، اما چی کار کنم جورج دوست داره .
- تو کجا می ری ؟
_ جزایر قناری .
_ جای منم خالی کن .
_ حتما .
_ شنبه می بینمت .
می خندیم و خداحافظی می کنیم . و شنبه از سفر هایمان حرف می زنیم . از آفتاب، ساحل ، دریا ، پیاده روی ، قایق رانی ، دوچرخه سواری ، ماهی گیری ، گپ زدن ، آشنایی با چند تا آدم جالب ،و ... و هیچ نمی گوییم که چه قدر در رختخواب ماندیم و به سقف چشم دوختیم ، کانالهای تلویزیون و غیره را چه قدر این ور آن ور کردیم تا چیزی برای دیدن گیر بیاوریم ، و چه قدر منتظر ماندیم ...
سیاره
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 13:24  توسط سیاره
|
آیا خلاقیت بدل به امری ناممکن شده است ؟ آیا ما از روی دست همدیگر کپی می کنیم ؟ آیا همه ی ما زیر شنل نسلهای قبل تریم ؟ ... اینها مزخرف ترین پرسشهایی است که یک نویسنده را یک عمر می تواند بدبخت کند . آندره کنت اسپونویل ( فیلسوف فرانسوی ) در گفتگویی درباره ی فلسفه ی خودش و فلسفه ی آینده با لحنی متاثر از رواقیون ، مونتنی و پاسکال ، کلمه ای را جعل می کند که به گمانم می تواند مارا ( ما نویسنده ها را ) پیش ببرد : " ناامیدی شاد " . او استدلال می کند که امید اصلی است که آدمی را دچار نوعی رخوت می کند و خوشبختی کور غالبا از اصل امید نشئت می گیرد . اگر با زبانی رواقیانه بخواهیم این استدلال را وجهی عملی ببخشیم ، می توانیم بگوییم که اگر ناامید باشید هیچگاه عصبانی نخواهید شد .پس بیایید قدری سلین وار رفتار کنیم ؛یعنی ناب ترین حالت اخلاقی ما ،به مفهوم رواقیانه ی کلمه ، کلمه باشد ؛ نه چیزی کمتر و نه چیزی بیشتر . سطرهامی توانند کوتاه باشند یا بلند ، صفحات می توانند طویل باشند یا عریض ، اما این پرسونای ناکام شاد ، خود کلمه است و آن شور اخلاقی نیز خود اوست . پس بیایید واقعا مثل یک نویسنده بنویسیم ؛یک پرتره ی ناامید شاد .
از نوشته های روزبه صدر آرا
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 11:33  توسط سیاره
|
فحش روح را آرام می کند . در هیچ فرهنگی نیست که فحش نداشته باشیم ؛ بنابراین ، خودمان را به آداب دانی و باادبی نزنیم .من فحش ها را به لایه ها و سطوح گوناگون تقسیم می کنم و الان دلم می خواهد فحش هایی از سطح دوم و سوم بدهم ؛ به زندگی که انگار قرار نیست تمام شود ، که زیادی طولانی است و هر چه طولانی تر می شود از چشم من ارج و قرب و شکوهش کمتر می شود ؛ بیشتر دلبستگی باشد به دنیا پیر را ، در مورد من صدق نمی کند ، از هفده سالگی منتظر تمام شدنش هستم و حالا در سن پیامبری عقل هم نظرم عوض نشده .
سیاره
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 11:33  توسط سیاره
|
زندگی همواره محصولی از تجزیه و تلاشی خود زندگی است . این همان چیزی است که می توان میل سیاه ادبیات نامید . هر جا که زندگی افت می کند،در همان دم زندگی پدیدار می شود و در چنین سویه ها و وهله هایی است که خواندن ادبیات ، تجربه ی نزدیک به مرگ را تداعی می کند .روزگاری سیسرون ( خطیب رومی ) گفته بود فلسفیدن چیزی نیست الا مهیا شدن برای مرگ . و ادبیات فراخواندن حیات از گوشه ی چشم مرگ است . شکوه ادبیات در افت زندگی پدیدار می شود .ادبیات روایت هم پوشی حیات و مرگ است : قصه ی دو خواهر .
روزبه صدر آرا
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 11:26  توسط سیاره
|
من به ندرت می توانم بپذیرم که جهان کتبی من از طریق گفتگو با دیگری ساخته شود ، بلکه بیشتر می اندیشم که این گفتگو از سر به آخر یا برعکس ، به نفس آدمی برمی گردد ؛ یعنی شما جداره های خود را می شکافید و در موقعیت های مختلف در آن جا خوش می کنید . شما با خودتان گفتگو می کنید ؛ گفتگوهای بورخس با مصاحبه گرانش دقیقا گفتگوی بورخس خود با بورخس دیگری است ، یعنی اینکه شما خود را در نمایی دیگر درست در مقابل چشمانتان می بینید ، حال فرق نمی کند این بورخس مرد است ، زن است ، یا اصلا شی ء است .بنابراین ، اساسا گفتگو یک امر خیالی است ، نه به این معنا که توهم است ، بلکه چون جهان شما را در معرض کلمات دیگری و یا به عبارت بهتر ، کلمات دیگری خود قرار می دهد ، از این حیث خیالی است . پس ،باید دست رد به سینه ی واعظان حرفه ای گفتگو گرایی زد .
روزبه صدر آرا
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 9:14  توسط سیاره
|