ادبیّات داستانی

در این وبلاگ به موضوعات مربوط به ادبیات داستانی میپردازیم.

چکیده ی منثور هفت پیکر نظامی

شروع كتاب با افسانه اي از بهرام گور است بدين مضمون كه بهرام گور كه بنا به دستور پدر، نزد فردي بنام نعمان تربيت مي يافت، در حجره اي در بسته، تصوير 7 دختر زيبا روي را مي بيند كه هر يك ، دختر يكي از شهرياران كشورهاي ديگر است.نام آنها عبارت بود از:
فورك (هند)
يغماناز (خاقان)
نازپري (خوارزمشاه)
نسرين نوش (سقلاب)
آزريون (شاه مغرب)
هماي (دخت قيصر)
دژستي (دخت كسري ) _ DOZHSETI
و تصوير جواني مي بيند كه زير آن اسمش را بهرام نوشته اند و پيشگويي شده است كه آن جوان، آن هفت عروس را خواهد گرفت.
پس هفت قصر به رنگ روزهاي هفته و بنام هفت سياره مي سازد تا در روزي كه منسوب به آن سياره است با يكي از آن دختران عيش و نشاط كند.
آن رنگ ها و ايام عبارتند از،
1_ شنبه / گنبد سياه / كيوان
2_ يكشنبه / گنبد صندل رنگ / مشتري
3_ دوشنبه / گنبد سرخ / مريخ
4_ سه شنبه/ زرد / آفتاب
5_ چهارشنبه/ سفيد / زهره
6_ پنجشنبه / پيروزه گون/ عطارد
7_جمعه /سبز / ماه.
بهرام در هر شب، قبل از عيش و نشاط، حكايتي را از زبان آن زنان مي شنود كه هفت پيكر نظامي، در واقع آن هفت حكايت است كه در اين وبلاگ خلاصه آنرا بصورت نثر خواهم نوشت
اينجانب، از كتاب "گزيده هفت پيكر_تلخيص توسط عبدالمحمد آيتي_انتشارات علمي و فرهنگي
سال 82 استفاده نمودم و در حاشيه كتاب، همچنانكه عادت هميشگي ام چنين است، چكيده حكايات را به نثرحاشيه نويسي كردم كه حاصل آن را در اين وبلاگ قرار مي دهم. اميد است مورد استفاده ادب دوستان قرار گيرد.
 
حکایت روز شنبه در گنبد سیاه رنگ، داستان شاه سیاهپوش.

و اینک،، حكايت اول : "شاه سياه پوشان " است كه در گنبد سياه رنگ و نزد بانوي هندي خود مي شنود.آن بانو چنين مي گويد كه در دربار پدرش زني نيك خوي بود سر تا به پاي سیاه پوش. روزي با اصرار از او خواستند كه حكايت سياه پوشي خود را بگويد. آن زن گفت كه من در گذشته كنيز پادشاهي بودم كه در كاخش مهمانخانه اي داشت كه هر شب از مهمانان تازه وارد پذيرائي مي كرد و سپس از آنها حكايت شهر و ديارشان و شهرهائي كه ديده بودند را مي پرسيد و آنها هم از هر چيز شگفت انگيز يا جالبي كه ديده بودند قصه مي گفتند
ناگهان اين پادشاه براي مدتي ناپديد شد و هيچ كس از وی خبری نداشت و پس از مدت زيادي سرتا به پاي سياه پوش به قصر بازگشت
كنيزك داستان چنين ادامه داد كه شبي پادشاه، غمگين و دلزده از همه، با من در خلوت نشسته بود و شروع به درد دل كرد و حكايت سياه پوشي خود را تعريف كرد
گفت روزي در مهمانخانه ام فردي سر تا پا سياه پوش وارد شد و پس از پذیرایی گفتمش كه علت اين سياه پوشي تو چيست؟ آنمرد ابتدا از گفتن خودداري كرد ولي با اصرار من گفت كه در چين شهري بنام شهر مدهوشان است كه آن شهر و مردمان آن بغايت زيبا و دوست داشتني هستند ولي همه مردم سياه پوشند
هر كس در آن شهر برود گرچه جاي لذت بخشي است ولي سياهي او را مي گيرد و سياه پوش مي شود. آنمرد بيش از اين چيزي نگفت و بار بر خر نهاد و از آنجا رفت. پادشاه وسوسه شد و بدون اينكه به كسي بگويد عزم رفتن به آنجا كرد و به آنجا رفت و اوضاع را همانگونه كه مرد گفته بود يافت. . . . .
تا يكسال از هر كس احوال شهر را جويا شد كسي چيزي به او نگفت تا اينكه با قصابي نيك خوي دوست شد و مدتي به او لطف زياد ميكرد و هدايا و بخشش هاي فراوان به قصاب مي نمود. روزي قصاب او را به خانه خود دعوت كرد و پس از پذيرائي فراوان همه آنچه شاه به او داده بود را پيش او آورد و گفت علت اين همه بخشش چيست؟ بقول معروف "سلام لر بي طمع نيست!".
شاه ابتدا تعارفات را آغاز كرد و گفت حق مردي نيك محضر چون تو بيش ار اين است. قصاب گفت اينها را قبول نمي كنم مگر اينكه خواسته اي از من كني تا من جبران كنم. شاه كه اوضاع را مساعد يافت حكايت شاهي خويش و آنچه وي را بدينجا كشانده بود بازگو كرد. قصاب گفت گرچه سوال خوبي از من نكردي ولي پاسخش را مي گويم.
شب هنگام با وي به سوي خرابه اي رفتند. قصاب سبدي كه طنابي به آن بسته بود آورد و شاه را در آن نشاند. ناگهان سبد پر گرفت و شاه را بالا برد و بين زمين و آسمان معلق ماند و جاي گريز و گزير هم نبود
ناگهان مرغي بزرگ و مهيب آمد و بر سبد نشست و بالاي سر شاه بخواب رفت. وقتي بيدار شد و آهنگ رفتن كرد ناچار پاي او را گرفت كه از آن مهلكه نجات يابد. مرغ او را با خود برد تا به جائي رسيدند كه زير پا چمنزاري خوش و خرم بود. شاه پاي مرغ را رها كرد و روي سبزه ها افتاد. جائي خوش و خرم كه تا بحال نديده بود. .
تا شب در آنجا تفريح كرد و از طبيعت آنجا لذت برد تا نزديك شب تعداد زيادي دختر همچون حور بهشتي بدانجا آمدند و تخت شاهانه اي را آنجا بنا نهادند و بعد از آن يك بانوي بسيار زيبا و با جلال و جبروت هم آمد و بر آن تخت نشست.
ناگهان آن زن متوجه حضور فرد غريبه اي در آن محل شد. شاه را يافتند و نزد آن زن بردند. آن زن بسان مهمان از او پذيرائي كرد و در كنار خود بر تخت نشاند. آن شب را با رقص و پايكوبي كنيزان زيبا روي گذراندند. در پايان هم شراب آورند و شاه مست شد و بسان مستان عنان از كف بداد و بوسه بر سر و روي آن زن مي زد
زن به او گفت بوسه و نوازش هر چه دوست داري با من بكن ولي بيش از اين از من مخواه و هر وقت عنان از كف دادي يكي از اين كنيزان بردار و آتش هوس خاموش گردان. در ميان كنيزان، كنيز زيبائي براي شاه انتخاب كرد و شاه شب را با او به صبح رساند. تا سي شب بدين منوال گذشت و همين ماجرا هر شب تكرار مي شد تا در شب سي ام عنان شاه از كف برفت و اصرار فراوان براي بهره مندي از آن زن كرد و هر چه آن زن شاه را به شكيبائي فرا خواند چاره ساز نبود. .
زن كه چنين ديد گفت لحظه اي چشمت را ببند تا من خود را عريان كنم و بعد تو مرا همانگونه با چشمان بسته در آغوش بگير و سپس چشمت را باز كن. شاه چنين كرد و وقتي زن به او گفت ميتواني شروع كني چشمان را گشود و خود را در همان سبد و در مخروبه اول يافت و تنها كسي كه كنار او بود همان مرد قصاب بود.
قصاب گفت كه اگر من اين حكايت را برايت ميگفتم تو باور نمي كردي. من نيز از روي دادخواهي و تظلم و فريبي كه آن زن به من داد جامه سياه پوشيدم. (احتمالا در آن زمان ها كساني كه ظلمي بر آنها ميرفته به نشانه دادخواهي لباس سياه به تن مي كردند).
اين بود نتيجه حرص و طمع زياد.
 
حکایت روز یکشنبه در گنبد زرد رنگ، داستان شاه کنیزک فروش.
 
و اینک شاه كنيزك فروش _گنبد زرد_ روز يكشنبه
پادشاهي در عراق در طالع خود ديده بود كه زنان با او دشمني مي كنند و بهمين علت زن نمي گرفت. تا مدتي با تنهائي خو كرد ولي نهايتا كنيزكي مي خريد و مدتي با او خوش بود ولي آن كنيزان هنوز هفته اي كم يا بيش نگذشته، پاي از حد خود بيرون مي نهادند و سركشي و تمرد مي كردند و شاه آنها را بيرون مي كرد.
در قصر شاه پيرزن ابله و ابله فريبي بود كه آن كنيزكان را با دادن القاب زياد مغرور مي كرد. همين امر باعث غرور آنها مي شد و پاي از گليم خويش بيرون مي نهادند.
از بس كنيزك گرفت و بيرون كرد به شاه كنيزك فروش مشهور شد.
روزي به شاه گفتند كه تعدادي كنيز زيباروي از چين آورده اند. يكي از اينها بغايت زيبا بود ولي تنها مشكل آن كنيز اين بود كه اجازه نمي داد كسي با او نزديكي كند و اين بود كه هر كه او را مي خريد پس مي آورد. شاه او را گرفت.
كنيزك در عين حال مهربان و قابل اعتماد بود و از تمجيدات ديگران و توجهات شاه مغرور نشد و علاقه شاه را به خود بيشتر كرد. پير زن هم كه ميخواست او را به غرور وادارد در كار خود موفق نشد و باعث شد كه بخاطر اين خصلت زشت آن پير زن را بيرون انداختند
شبي شاه از كنيزك خواست كه راز عدم تمكين به مردان را به او بگويد. كنيزك كه با شاه خو گرفته بود به سخن آمد و گفت در طايفه ما هر كس كه حامله شد موقع زاييدن خودش مي ميرد و من جان خويش بيشتر دوست دارم. .
پير زن رانده شده براي انتقام از آن كنيز، در خفي به شاه گفت كه اگر مي خواهي او را اغوا كني ، با كنيز ديگري در حضور او شروع به عشق بازي و ملعبه كن تا او هم به وجد آيد. شاه چنين كرد و نتيجه گرفت و آن كنيزك به هوس افتاد و پس از اتمام كار به شاه شكوه كرد كه مرا ناخواسته جلوي شير انداختی.
 
حکایت روز دوشنبه در گنبد سبز رنگ، داستان بشر پرهیزکار.
 
و اینک حکایت روز دوشنبه در گنبد سبز رنگ_ داستان "بشر پرهزکار"
داستان مردي است نيك كردار كه از جايي رد مي شد. بادي وزيدن گرفت و روبند از چهره زني زيبا روي كه از مقابل بشر رد مي شد بر گرفت و بشر با ديدن چهره زن، غوغايي در دلش بر پا شد ولي براي رها شدن از شر وسوسه هاي دلش عازم زيارت بيت المقدس شد.
در سفر، فردي بد طينت كه مدعي عالم بودن و بزرگي بود همراهش شد و اطلاعات و دانش خود را به رخ بشر مي كشيد و او را تحقير مي كرد كه "تو چطور فلان چيز را نمي داني و ..." و مدام لاف خود و دانایي اش را مي زد.
مثلا از بش درباره علت تيرگي ابرها، علت بوجود آمدم باد، علت بلندي كوه پرسيد و بشر مي گفت كه اينها كار و خواست خداست ولي آن مرد او را به تمسخر مي گرفت و بقول خودش دلايل علمي آنها را بيان مي كرد. تا اينكه بشر عصباني شد و به او گفت من ازتو آگاه تر هستم ولي در پشت همه اينها دست خدا را مي بينم و مثل تو نيستم
آن مرد تا چند روزي فضولي نكرد تا اينكه به زير يك درخت سبز و خرم رسيدند. تشنه بودند و خسته كه ناگهان متوجه يك خم سفالي خيلي بزرگ شدند كه دهانه آن از خاك بيرون بود و بدنه آن داخل خاك دفن بود و در آن آبي خوشگوار بود
مرد فضول باز به بشر گفت كه چه كسي اين سفال را اينجا گذاشته است. بشر گفت كه اينكار را براي خيرات و ثواب انجام مي دهند تا مسافران تشنه را سيراب كنند. مرد فضول گفت كه كسي از اين كارها نمي كند و اين را شكارچيان بعنوان طعمه براي شكار حيوانات گذاشته اند تا حيوانات در حال نوشيدن آب را شكار كنند. . .
باري آب و غذا راخوردند و آن مرد به بشر گفت كه مي خواهد در آن آب، تنش را بشويد. هر چه بشر به او گفت كه آن آب را آلوده نكن، گوش نكرد و در آب شد . وقتي در سفال پريد، ديد كه عمق آن نا پيداست و هر كاري كرد كه خود را نجات دهد نتوانست و غرق شد و مرد
بشر كه آنطرف تر منتظر او نشسته بود، ديد كه خبري از او نشد. به سراغ سفال رفت و ديد كه آن سفال در اصل يك چاه است كه براي نشانه، كلگي يك سفال را در دهانه آن كار گذاشته اند. به هر ترتيب جسد او را از آب بيرون آورد و خاكش كرد. و با خود مي گفت كه "آن ادعا ها و چاره گري هايت كجاست كه تو را از اينجا برهاند؟
بشر وسايل آن مرد را كه مقداري سكه و لباسهايش بود را برگرفت و به شهر برد و عمامه اش را نشان مردم مي داد تا بالاخره يك نفر آن عمامه را شناخت و آدرس خانه آن مرد را به بشر نشان داد و بشر وسايل را به همسر آن مرد داد و داستان را از سير تا پياز براي زن تعريف كرد. !" .
وقتي آن زن داستان درستكاري بشر را شنيد او را تحسين كرد و اشك ريزان گفت كه آن مرد كارش بي وفايي و ستمگري بود ولي خدا رحمتش كند.
آن زن به بشر گفت كه من هم مال و اموال دارم و هم عفت و زيبايي كه اگر قبول فرمايي دوست دارم به عقد تو در آيم و همه را در اختيارت بگذارم و رو بند خود را برداشت تا بشر در مورد او تصميم بگيرد.
وقتي بشر چهره آن زن را ديد، متعجب شد. چون او همان زني بود كه در آن روز طوفاني چهره اش را ديده بود و بخاطر فرار از وسوسه به زيارت رفته بود. بشر هم ماجراي عاشق شدنش را براي زن گفت و بدين ترتيب علاقه زن به او صد چندان شد.
بشر به ميمنت ازدواج با آن حور صفت، جامه سبز بر تن كرد و زندگي خوشي را با آن زن آغاز كرد.
 
حکایت روز سه شنبه در گنبد سرخ رنگ، شاهزاده ی سرخپوش.
 
و اینک حکایت روز سه شنبه در گنبد سرخ رنگ_ "شاهزاده خانم سرخ پوش"
پادشاهي دختري داشت زيباروي و هنرمند و دانا كه كسي در خور خود پيدا نمي كرد كه با او ازدواج كند. دختر كه خواستگاران زيادي داشت قلعه اي در بالاي كوه بنا كرد و در راه آن طلسم هائي كشنده گذاشت و گفت هر كس مي خواهد به من برسد بايد از اين طلسمات بگذرد.
آن دختر كه نقاش هم بود عكس خود را بر پرندي كشيد و زير آن با خطي خوش نوشت كه " هر كه را اين نگار مي بايد_ نه يكي جان، هزار مي بايد". و چهار شرط هم گذاشت.
شرط اول: نيكنام و نيك سيرت باشد.
شرط دوم: از روي عقل، طلسمات راه قلعه را بتواند بگشايد.
شرط سوم: وقتي به قلعه رسيد بايد از در وارد شود چون ديوار نامرئي بود.
شرط چهارم: از او سوالاتي مي پرسم تا عقل و درايت او بر من معلوم شود.
دختر آن را بر بالاي سردر شهر نصب كرد
افراد زيادي از جواني و هوس آمدند و نادانسته وارد راه شدند و در راه طلسمات كشته شدند و سر هاي آنها را در سر در شهر نصب كردند تا ديگران عبرت بگيرند و بيخودي وارد اين راه نشوند. .
روزي يك شاهزاده در حال عبور از آنجا بود كه آن صحنه و عكس را ديد. ولي ابتدا دنبال راهي براي گشودن طلسمات گشت و بكمك پيرمردي در كوهستان، نحوه گشودن طلسمات را ياد گرفت. سپس به نشانه تظلم و دادخواهي از ظلمي كه كشته شدگان رفته بود لباس سرخ پوشيد و به راه افتاد
پس از سعي فراوان به قلعه رسيد و با زدن طبل و انعكاس صدا توانست در را از ديوار تشخيص دهد و دختر هم در حضور ديگران مراسمي تشكيل داد كه اگر به سوالات هوشمندانه اش پاسخ دهد با او ازدواج كند. .
دختر در پشت پرده قرار گرفت و بعنوان اولين سوال، دو لولوء كوچك از گوشش در آورد و براي جوان فرستاد و گفت پاسخ آنرا بفرستد.
جوان در پاسخ گوهر ها را سنجيد و سه گوهر ديگر بر آنها اضافه كرد و براي او فرستاد. ندا دادند كه پاسخ درست است.
دختر گوهر هاي مرد را وزن كرد و ديد هموزن گوهر هاي خودش است. آنها را خرد كرد و با شكر مخلوط كرد و براي جوان فرستاد.
جوان آنها را در شير ريخت و باز پس فرستاد
دختر شير را خورد و لولوء هاي خرد شده باقي ماند
دختر فوري از دستش يك انگشتري در آورد و براي جوان فرستاد
مرد انگشتر را گرفت و در انگشت خود كرد و در عوض يك جواهر زيبا براي او فرستاد. دختر از گردنبند خود يك جواهر همنوع آن بيرون آورد و در رشته اي با هم قرار داد و براي جوان فرستاد.. . .
جوان هم يك مهره سياه روي آن گذاشت و پس فرستاد. دختر وقتي مهره سياه را با جواهر ديد، گفت كه من همسر خود را يافتم.
پدر دختر، راز اين كارها را پرسيد
دختر گفت كه دو گوهر اول كه فرستادم يعني گفتم عمر ما دو روز بيش نيست. فرصت ها را درياب كه مي رود. .
مرد كه سه گوهر ديگر به آن اضافه كرد گفت اگر عمر بجاي دو روز 5 روز هم باشد باز مي گذرد. مهم تعداد نيست. چگونگي مهم است.
تركيب جواهرات با شكر يعني اينكه عمر شهوت آلوده مثل جواهر(عمر) و شكر(شهوات) به هم آميخته اند. چگونه مي توان آنها را از هم جدا كرد؟
مرد جوان با مخلوط كردن شير(معرفت) گفت كه بوسيله تركيب آن با شير مي توان آنرا انجام داد.
سپس انگشتري را فرستادم و به نكاح با او رضايت دادم. او نيز انگشتري را در دست كرد و نيز يك گوهر به نشانه رضايت به من داد. من نيز يك گوهر ديگر به آن بستم و گفتم كه من جفت تو هستم. او هم يك مهره سياه به نشانه دفع چشم زخم به آن بست و پس فرستاد. من هم مهره را به گردن آويزان كردم و او را پذيرفتم.
دختر جوان به نشانه لباس سرخ رنگي كه جوان در شروع پيكار به تن پوشيده بود هميشه خود را با زر سرخ مي آراست و به "ملك سرخ جامه" مشهور شد.
گفته مي شود كه اين دختر نشانه و سمبل "هنر" است كه اولا همه كس نمي تواند به آن دست يابد. با داشتن هوس نمي توان هنرمند شد. بايد عاشق شد. و ديگر اينكه براي رسيدن به هنر بايد با عقل و تدبير طلسمات و سختي هاي راه را حل كني و كلي رنج و مصيبت تحمل كني تا به آن برسي
اي عروس هنر از بخت شكايت منما
حجله حسن بياراي كه داماد آمد (حافظ. )
بهمين علت است كه عروس هنر، دير ياب است دست همه بدان نمي رسد.
 
حکایت روز چهارشنبه در گنبد در گنبد پیروزه رنگ، داستان ماهان.
 
و اینک حکایت روز چهارشنبه در گنبد پیروزه رنگ_ داستان "ماهان"
مردي زيبا روي بنام ماهان بود كه دوستان زيادي داشت. يك شب او را به باغي دعوت كردند و تا نيمه شب پايكوبي و عيش و نوش كردند. نيمه شب ماهان كه مست شده بود، از آنجا خارج شد و به نخلستاني رسيد.
ناگهان شخصي از دور رسيد و گفت كه تجارت خوبي كرده است و سود فراوان برده و اگر بتوانند بار را نيمه شب وارد شهر نمايند، خراج كمتري پرداخت مي كنند و سود بيشتري مي برند. به ماهان گفت بار را بيرون شهر مخفي كرده ام و از او خواست كه با هم بار را وارد شهر كنند و سود را شريك شوند
ماهان هم كه مست بود، طمع كرد و افتان و خيزان و مست با او به راه افتاد و خوشحال كه پول زيادي بدست مي آورد.مسافت زيادي در آن تاريكي از شهر دور شدند و ماهان به اميد آن مرد همينطور بدون اينكه بداند كجا مي رود راه مي رفت. تا اينكه او را گم كرد و صبح كه در گوشه اي، از خواب بيدار شد، متوجه شد كه گم شده و از آن شريك هم خبري نيست. .
پس از چندي، مرد و زني با کوله باري از خار از آنجا عبور مي كردند وماهان از آنها كمك طلبيد. وقتي داستان خود را به آنها گفت، به او گفتند كه آن فرد "هايل بياباني" است كه خيلي ها را مثل تو اينچنين كرده و آواره بيابانشان كرده است. آنها مقدار زيادي راه رفتند و صبحدم، آن دو نفر هم ماهان را فريب داده و در بيابان رهايش كردند و مخفيانه از آنجا رفتند
سپس اسب سواري او را ديد و به او گفت آن دو نفر دو ديو بنام هاي "هيلا و قيلا" هستند كه آدميان را در گودال مي اندازند و خونش رامي ريزند. آن اسب سوار، ماهان را با خود از كوهستان به دشتي چون كف دست برد كه از هر طرف صداي رود و موسيقي به گوش مي رسيد. ولي آن دشت پر از غول بود كه مثل كرم در هم لول مي خوردند. .
ناگهان آن اسب مثل غولي هفت سر شد و ماهان متوجه گردید كه آن سواره هم يك ديو است. به هر گرفتاري كه بود، با پايي خسته و نالان، از آنجا گريخت و بيابان را پشت سر نهاد و به باغ و سبزه زاري خوش و خرم رسيد.
صاحب باغ ابتدا فكر كرد دزد است و ماهان سونوشتش را براي او تعريف كرد و پيرمرد شگفت زده شد كه او چگونه رهايي پيدا كرده است. پير مرد گفت كه اين شيوه ديو هاست كه اينچنين فرد را با راستگويي و وعده هاي شيرين فريب مي دهند و سپس او را مي شكنند. (كل نتيجه داستان همين جمله بود)
پيرمرد گفت كه من فرزندي ندارم ولي اگر نزد من بماني اين باغ براي تو خواهد بود و برايت زن مي گيرم و ماهان قبول كرد. پيرمرد محلي بالاي درخت براي استراحت درست كرده بود و به ماهان گفت در آنجا استراحت كند و غذا بخورد تا برود و جاي او را آماده كند و به او گفت در اين مدت با هيچكس سخني نگوید و به هيچكس اعتماد نكند.
پس از چندي 17 عروس زيبا روي به آنجا آمدند و به رقص و شادي پرداختند. ماهان كه آن زيبا رويان و اندام هاي تحريك كننده را ديد، نصيحت پيرمرد را از ياد برد. مهتر آن دختران متوجه حضور ماهان شد و او را به بزم خود دعوت كرد و ماهان پذيرفت.
او پس از نوشيدن شراب و خوردن غذا، مست شد و شروع به خوشگذراني با دختران كرد كه ناگهان متوجه شد آنها عفريته و زشت و كريه منظر هستند و باز هم در دام شياطين افتاده است. صبحدم كه ماهان از فرط مستي به خواب رفته بود، از خواب بيدار شد و خود را بجاي آن باغ خرم، در خارستان ديد و از اينكه آن باغ و زيبايي ها مثل خيال گذشت، متحير ماند. نه پاي رفتن داشت و نه روي ماندن.
ماهان كه توجه خطاهاي خود و دنبال هوس رفتن هاي خود شده بود، سرش به سنگ خورد و توبه نمود و غسلي كرد و از خدا طلب هدايت نمود كه ناگهان شخصي سبز پوش ونوراني ظاهر شد و گفت كه من "خضر" هستم و آمده ام تا تو را نجات دهم.
خضر او را به شهر اولش برد و ماهان ديد كه دوستانش به خيال اينكه او مرده است، برايش سوگواري كرده اند و لباس تيره پوشيده اند. ماجرا را برايشان تعريف كرد و مانند دوستانش لباس كبود به رنگ آسمان و گنبد كبود به تن كرد.
بيني ار پرده را بر اندازند
كابلهان عشق با چه مي بازند.
 
حکایت روز پنجشنبه در گنبد صندلی رنگ، داستان خیر و شر.
 
و اینک حکایت روز پنجشنبه در گنبد صندلی رنگ_ داستان "خیر" و "شر"
داستان دو نفر بنام هاي "خير"و "شر" است كه با هم همسفر مي شوند و در راه، "شر"، غذا و آب خود را پنهان مي كند و از غذا و آب "خير" استفاده مي كند و وقتي پس از چند روز غذاي "خير" تمام شد، "شر" بطور مخفيانه از آب و غذاي خود مي خورد و به "خير" چيزي نميداد و "خير" متوجه شد و چيزي نگفت تا اينكه تشنگي امان او را بريد و به "شر" گفت يا از روي لطف و يا در ازاي دو عدد جواهري كه دارم، مقداري آب به من بده"
.شر" گفت تو ميخواهي اينجا اين جواهرات را به من بدهي و در شهر كه رسيديم مرا رسوا كني. من فريبت را نمي خورم. "شر" گفت اگر آب مي خواي بايد در ازاي آن دو چشمت را به من بدهي و نهايتا كه گفتگو با او به جايي نرسيد "خير" راضي شد و "شر" هم ناجوانمردانه، با دشنه به چشمان او زخم زد و او از درد در خاك مي غلطيد ولی "شر"، به او آب نداد و وسايلش را دزديد و از آنجا متواري شد.
در آن اطراف، مردي كرد، عشاير بود كه دخترش براي بردن آب از آن اطراف مي گذشت كه صداي ناله هاي "خير" را شنيد و به او آب داد و با كمك فردی دیگر او را به چادر خود برند.
مرد گله دار، كه اوضاع را ديد، گفت من موقع چرا، به زير درختي ميروم كه آب برگان آن درخت، علاج صرع است و مرهم آن، علاج كوري چشم.
همان موقع، برگ آن درخت را تهيه كردند و براي چشمانش مرهم كردند و بعد از 5 روز مرهم را برداشتند و چشمان "خير"، شفا پيدا كرد و در اين مدت آن دختر از "خير" تيمارداري مي كرد. وقتي چشمانش را گشود چهره زيباي آن دختر را ديد و دل در او بست.
تا چند روزي "خير" بهمراه مرد كرد به گله داري پرداخت و ياري اش ميكرد و "خير" مهرش به آن دختر بيشتر و صبرش كمتر مي شد ولي چون مال و مكنت نداشت، به خود اجاره نداد كه از دختر خواستكاري كند. پس تصميم گرفت كه از آنجا برود و وقتي موضوع رفتن را با آنها مطرح كرد، بسيار ناراحت شدند و مرد كرد، درخلوت به او گفت اگر دوست داشته باشي، مايلم كه شوي دخترم شوي و من هم گله را به تو مي سپارم تا امرار معاش كني و "خير" هم كه تنها آرزويش همين بود، پذيرفت و با هم ازدواج كردند.
پس از مدتي كه قصد كوچ كردند، "خير" مخفيانه مقداري از آن برگ هايي كه شفايش داده بودند، در خورجين شتر گذاشت و راهي شدند. به شهري رسيدند كه دختر زيبا روي شاه، بيماري صرع داشت و شاه گفته بود اگر طبيبي او را علاج كند دخترش را به او مي دهد و اگر نتواند كشته مي شود. افراد زيادي به طمع آن دختر پاي پيش نهادند و نتوانستند و كشته شدند. "
خير" به كمك آن برگ ها، با خوراندن آب برگ ها به دختر، او را شفا داد و عليرغم اينكه "خير" گفته بود براي رضاي خدا اينكار را مي كند و نمي خواهد دختر شاه را به زني بگيرد ولي آن دختر گفت كه كسي را همتاي خود نمي بيند و اصرار كرد كه زن او شود و نهايتا "خير" با او نيز ازدواج كرد.
از قضا دختر وزير هم بخاطر آبله دچار كوري چشم شده بود كه "خير" با مرهم نهادن بر چشمان او، او را نيز شفا داد و وزير نيز دختر زيباي خود را به او داد و زندگي خوشي در كنار آن سه مرواريد ادامه داد و بالاخره بعد از شاه، مقام شاهي به او رسيد و پادشاه شد.
تا اينكه روزي كه "خير" براي تفريح به باغ مي رفت، در راه، "شر" را ديد كه در حال معامله بود. بدستور "خير"، او را نزدش بردند و "خير" از او پرسيد كه تو كيستي؟ "شر" گفت كه من "مبشر سفري" هستم. "خير" بر او نهيب زد كه اي حرامزاده دروغگو، تو همان هستي كه فلان بلا را بر سرم آوردي. "شر" كه خوب به او نگريست، "خير" را شناخت و با زاري و التماس گفت كه من شر هستم و نهادم شر و زشتي است و تو كه خير هستي و نهادت خير و خوبي است از من در گذر
خير از او گذشت و او را رها كرد ولي مرد كرد كه نگهباني خير را مي داد با شمشير در پي او رفت و در گوشه اي گردنش را زد و آن دو گوهر را از او ستاند و براي خير آورد. خير گفت كه همه اين ماجراها از لطف تو به من رسيده و اينها هم براي تو باشد. .
خير هر از چند گاهي سراغ آن درخت ميرفت و به او سلام و درود ميداد.
 
حکایت روز آدینه در گنبد سپید.
 
و اینک حکایت روز آدینه در گنبد سپید
زن بهرام از مادرش نقل مي كند كه در يك ميهماني، دختري دلفريب، حكايتي بدين شرح تعريف كرد:
جواني زيبا روي، دانا و شيرين سخن و پارسا، باغي خوش و خرم داشت كه هر هفته براي فراغت به آنجا مي رفت. يك روز كه به باغ رفت، نگهبان نبود و در قفل بود و نتوانست وارد باغ شود و متوجه شد كه صداي شادي و چنگ از داخل باغ مي آيد.
گوشه اي از ديوار باغ را سوراغ كرد و وارد باغ شد كه ناگهان دو نفر زن سيمين تن و زيبا متوجه او شدند و او را زدند و بستند. وقتي متوجه شدند كه او صاحب باغ است از او دلجويي كردند و گفتند كه زيباترين دختران شهر در اينجا جشن گرفته اند و ما نگهباني مي دهيم كه چشم نامحرمي به آنها نيفتد. و به مرد جوان گفتند كه مخفيانه آنها را نگاه كن و هر كدام را كه خواستي انتخاب كن تا برايت بياوريم و با او خوش بگذران.
مرد پارسا، شهوتش بيدار شد و زنان عريان را كه آبتني مي كردند از دور نگاه كرد و يكي از آنها را كه چنگ مي نواخت انتخاب كرد. بعد از مدتي آن دو كنيز نگهبان، آن دختر چنگ نواز را با مكر و حيله از دوستانش جدا كردند و پيش مرد جوان بردند. آن كنيزان، قبلا در مورد آن مرد با آن دختر صحبت كرده بودند و او را رام كرده بودند.
وقتي نگهبانان آنها را تنها گذاشتند، كمي با هم صحبت كردند و هم آغوش شدند. وقتي عنان از كف دادند و مشغول عشقبازي شدند، ديوارهاي كهنه و خشتي اتاق، فرو ريختند و از ترس اينكه رسوا شوند و ديگران متوجه شوند از هم جدا شدند و دختر غمناك پيش دوستانش رفت.
نگهبانان كه مرد را ديدند، داستان را شنيدند و گفتند دوباره او را مي آورند. بار ديگر كه آنها را به هم رساندند با ولع بيشتري شروع به عشقبازي كردند چرا كه بار اول نيمه كاره رها كرده بودند. همينكه شروع كردند، گربه اي وحشي كه در كمين مرغي بود، جستي زد و سر و صدا بر پا كرد و باز هم ناكام از هم جدا شدند و فرار كردند كه ديگران متوجه آنها نشوند.
بار ديگر نيز آن نگهبانان ، آنها را به هم رساندند و زير درخت تاك كه بشكل سايباني شده بود خلوت كردند و اينبار چند كدو از آن بالا آويزان بود كه يك موش در بالاي درخت بند آنرا بريد و كدوها روي يك طبل افتادند و سر وصداي بلندي بوجود آورد و باز هم خلوت آنها را بر هم زد.
اينبار گوشه اي دنج و غاري در انتهاي باغ پيدا كردند و در آنجا خلوت كردند كه در بن غار، گرگي بدنبال چند روباه افتاد و با جست و خيز آنها، باز هم خلوتشان را خراب كردند و آنها را متواري كردند
آن نگهبانان كه از دور اوضاع را مي پاييدند، فكر كردند آن دختر فتنه انگيزي مي كند و او را سرزنش كردند و باور نمي كردند كه تقصير او نيست تا اينكه مرد هم از راه رسيد و توضيح داد كه ماجرا چه بود و گفت اينها تقصير اين زن نيست. .
مشكل از خاك اينجاست و توجه و عنايت خداوندي بر اين است كه با بروز فتنه اي از بوجود آمدن فتنه اي ديگر جلوگيري كند و بهمين علت است كه هر بار اتفاقي مي افتد. مرد ادامه داد كه با اين تلنگر ها توبه كردم و مي خواهم اين زن را به همسري خود انتخاب نمايم و چنين كردند.
منبع این مطلب از وبلاگ "در آستانه 34 سالگي" و به قلم نویسنده ی ارجمند این وبلاگ "عمران" است به آدرس زیر:
http://omrannotes.blogfa.com/cat-11.aspx

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/11/02ساعت 4:18  توسط زهرا شاکر  | 

پیرنگ

پیرنگ، یا خط داستانی، اغلب به عنوان یکی از عناصر بنیادین

ادبیات داستانی برشمرده می‌شود. پیرنگ عبارت‌است از ساخت و پرداخت کنش‌های یک داستان. در سطح خرد، پیرنگ مجموعه‌ای‌ست از کنش‌ها و واکنش‌ها، یا محرک‌ها و پاسخ به محرک‌ها. در سطح کلان پیرنگ آغاز، میانه و پایان دارد. اغلب آن را با نموداری کمان شکل با خطوط زیگ‌زاگی برای نمایش اوج و فرود کنش داستان ترسیم می‌کنند. در سطح میانه، ساختار پیرنگ متشکل است از صحنه و پایان‌بندی. صحنه واحدی از درام است که در آن کنش واقع می‌شود. سپس، نوعی تحول یا گذار از موقعیت فعلی صورت می‌گیرد و در پی آن پایان‌بندی می‌آید: جمع‌بندی و پیامد داستان.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/11/02ساعت 2:51  توسط زهرا شاکر  | 

عناصر داستان

عناصر داستان ، اجزای بنیادین تشکیل دهنده ی داستان هستند . در میان اهل فن و نویسندگان در مورد تعداد و ترکیب عناصر بنیادین داستان اتفاق نظر وجود ندارد. به عنوان مثال

:

داستان دربردارندهٔ چند عنصر اصلی است: پیرنگ، شخصیت ، معنا ، روایت و زاویۀ دید

. (Morrell ۲۰۰۶، p. ۱۵۱). محمد رضا نظری دارکولی ، نویسنده و منتقد ادبی ایرانی با کتاب راهنمای داستان نویسی خود تعاریف تازه ای از عناصر داستان را وارد ادبیات داستانی کرد.

یک تصویر می‌تواند بیانگر تمام عناصر داستان باشد: درونمایه (تم)، شخصیت، کشمکش، صحنه، سبک و

... (Writer's Digest Handbook of Novel Writing ۱۹۹۲، p. ۱۶۰).

نویسنده با افزودن عناصری نظیر شخصیت، گفتگو و صحنه به پیرنگ داستانش رنگ و بوی شخصی می‌دهد

. (Bell ۲۰۰۴، p. ۱۶)

در چهارچوب داستان چند عنصر مهم داستانی قرار می‌گیرند: شخصیت، کنش و کشمکش

.(Evanovich ۲۰۰۶، p. ۸۳)

به نظر من زاویه ی دید یکی از بنیادی‌ترین عناصر هنر داستان‌نویسی است

. (Selgin ۲۰۰۷، p. ۴۱)

برای نگارش یک داستان موفق باید درک درستی از عناصر بنیادین داستان‌گویی داشت، نظیر

زاویه ی دید، گفتگو و صحنه. (Evanovich ۲۰۰۶، p. ۳۹) .
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/11/02ساعت 2:34  توسط زهرا شاکر  | 

A Little Fable

"Alas," said the mouse, "the whole world is growing smaller every day. At the beginning it was so big that I was afraid, I kept running and running, and I was glad when I saw walls far away to the right and left, but these long walls have narrowed so quickly that I am in the last chamber already, and there in the corner stands the trap that I must run into."

     "You only need to change your direction," said the cat, and ate it up.  

Franz Kafka

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/11/02ساعت 2:18  توسط زهرا شاکر  | 

خَیفا

اگر کلمه ای تماما منقوط و کلمه ی کنار آن کاملا بدون نقطه باشد، این حالت در بدیع خَیفا نامیده می شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/11/02ساعت 1:52  توسط زهرا شاکر  |